تاريخ خبر: پنجشنبه 8 بهمن 1388 ـ 12صفر1431 ـ 28ژانویه 2010 ـ شماره 24676پنجشنبه 8 بهمن 1388 ـ 12صفر1431 ـ 28ژانویه 2010 ـ شماره 24676

معرفي شاعر معاصر تركيه، يلماز اُداباشي
بادهاي ديگر
ترجمه از تركي استانبولي: محمد علي دستمالي

يلماز اُداباشي در سال 1961 در شهر دياربكر به دنيا آمد. دوران كودكي و نوجواني‌اش را در شهرهاي دياربكر، قيسري، گازي عنتاب و آنكارا گذراند و پس از پايان دوران دبيرستان وارد دانشكده حقوق دانشگاه ازمير شد. به خاطر حضور فعال در فعاليت‌هاي سياسي دانشجويان ازمير به زندان افتاد و از ادامه تحصيل باز ماند.

اُداباشي پس از آزادي از زندان حرفه‌هاي عجيب و غريبي را آزمود. از نقاشي پرتره گرفته تا كار در دفتر اتوبوس‌راني و نمايندگي كارخانه داروسازي و بالاخره خبرنگاري، وي بيشتر از بيست كتاب چاپ كرده است و چند ترانه براي خوانندگان نامدار موسيقي تركيه سروده كه از آن ميان مي‌توان به ترانه‌هايي اشاره كرد كه با صداي احمدكايا بر سر زبان‌ها افتاده‌اند.

اُداباشي كار نوشتن را به صورت جدي دنبال مي‌كند و تاكنون چهارده جايزه مهم ملي و بين‌المللي كسب كرده است.

من به اين شاعر پركار تركيه نامه‌اي نوشتم و در آن نامه تمايلم را به خواندن و ترجمه آثارش بيان كردم و او در جوابم جملاتي نوشت كه برايم بسيار ارزشمند بود: «اين جا در تركيه شاعران و نويسندگان ما عاشق آن هستند كه آثارشان به فرانسه و انگليسي ترجمه شود و از اين راه صاحب پرستيژ شوند. اما خود من هميشه دلم مي‌خواست اشعارم به زبان فارسي ترجمه شوند. چرا كه فارسي زباني عظيم و ثروتمند است و تاريخ پرافتخاري هم داريد. با اين كه فارسي نمي‌دانم، اما از شما مي‌خواهم كه ترجمه اشعارم را حتماً برايم بفرستيد. اميدوارم روزي به ايران بيايم و از كشور زيبايتان ديدن كنم.»

شعر دو

امروز

دو بار

باران باريد

انگار

دوبار كهنه شدم.

دو عمر را

شانه به شانه

گذراندم

يكي به دشت نرگس‌ها

و ديگري در صحراي رستاخيز.

هميشه

در دل من

دو شومينه بوده

در يكي آتش و

در آن يكي خاكستر.

من

دو بار عاشق شدم،

و مردنم هم دوباره است.

بعدها

تمامت عمرم را

در سرگذشتي دور

را به دو نيم كردم.

اكنون در نيمه نخست سالم.

پس از چاپ دو كتاب نخستم بود

كه ذوق من تب نوبه گرفت

و هنوز در درونم زلزله‌هاست.

در كتاب من

دو دوتا

يا بسيار مي‌شود يا صفر.

تمام نشو!

تمام نشو!

نگاه كن،

نوشيدم،

راه رفتم،

محزون شدم،

به دريا رفتم،

سرما خوردم،

به سوي تو آمدم.

تا رويا پايان نيافته،

تمام نشو!



تمام نشو!

نگاه كن،

دويدم،

پراكنده شدم،

خراب شدم،

سياهي دود سيگارهايم،

كدرم كرد.

و باز تو را خواستم

و در دورها همراه شدم

با همه‌ي اندوه.

تا روزها مانده‌اند،

تو هم بمان.

تا حسرت پايان نيافته

بمان

مرو!

رفتنت، اين شب‌هاي سوزان،

و هواي انتحار را در دل هزار تكه‌ام،

مرثيه خواهد كرد.

اين شب، اين ماه بدر

سينه‌ات را مجروح خواهد كرد

در ديار درون سينه‌ام،

براي تو نيز جاي فراخي‌ست

تا رويا پايان نيافته،

تا عشق مانده،

تمام نشو، بمان!

عاشقت شدم مانند يك طوفان

مرغان دريايي هم،

از سمت شما نمي‌آمدند

مرغان دريايي

از آن شما بودند،

اي خانه‌هايي كه حياطتان دريا.

ما

شما را از مرگ لاشخورها و كوه‌ها آگاه مي‌كنيم

و شما

نيم نگاهي از دريا و

مشتي نسيم،

روانه نكرديد.



عاشقت شدم

مانند يك جيغ.

و با تو هر سپيده

هر سپيده

با ذوق و عشق مي‌رفتيم.

اندكي بعد

دمي باز مي‌ايستاديم

نگاه مي‌كرديم به گل‌هاي پشت ويترين‌ها.

آن پست‌ها ما را نگاه مي‌كردند،

ما گل‌ها را.



عاشقت شدم

مانند يك تكه برف

و ذره ذره آب شدم.

نگاه كن!

هم شهرها را خراب كردند،

هم كوه‌ها را.

بادهاي ديگري بر شهرها پوشاندند

و كوه‌ها را تفنگ‌هاي ديگر

بخشيدند.

برخيز برويم

از اين جاها

بايد رفت.



عاشقت شدم

مانند لوله‌ي يك تفنگ

و تو

مي خواستي ماشه‌هايم را

از بركني.

هنگامي كه بر پيشاني شهر

غوغا بود و رستاخيز،

من عاشقت شدم

مانند يك طوفان

و پيكرم افتاده بود واژگون.

codex23x

page06